چو در بصره آمد گُلِ مصطفی
فضاي وطن شد نوا در نوا
كلامش كه بر جان و دل می نشست
دلِ پیر و بُرنایش آمد بدست
كه شیرین كند بزمِ سوداگران
به سیمايِ آرایشِ دلبران
همه در حضورش به شوقِ مراد
كه ره توشه بردارد از این نهاد
خِردمندِ شیرین لبِ پاک چشم
بود طالبِ حق نه درگیرِ خشم
كزین دانه ها در سراي امید
سیاهی برآید به صبحِ سپید
به شوقِ كه دل ها بُوَد در خروش
كه در خاکِ میهن بود جُنب و جوش
وطن از چه رنگین كمان می زند
كه آهنگِ پیر و جوان می زند
دلِ پیر و برنا بدین شور و حال
به مهرِ كه دارد امیدِ وصال
مگر آن كه روح الامین آمده
گلُی از بهشت برین آمده
گارگاهِ او شد به ایران زمین
برآمد یكی بانگِ صدآفرین
فضاي وطن شد پُر از هلهله
نماندي به هر سینه جاي گِله
به هر صحنه بودي مَجالِ سخن
به شوق آمد آرایشِ مرد و زن
اگر از شلمچه گار كرده است
وطن را پُر از سیم و زر كرده است
بهشتی شده ، خاکِ ایران زمین
به مهرِ امام از سرِ نقطه چین
وطن با همه نغمه هاي امید
قدم هاي او را به جان می خرید
كه خُرّم شود زان همه چشمه سار
گل و لاله روید به سانِ بهار
بلند آمد آن دم نواي خروش
كه دارد نظر سوي اهواز و شوش
مناديِ مامون به طولِ مسیر
چنین كرد ، اِفشا برِ خُرد و پیر
كه باشد امامِ رضا ع بعد از این
ولیعهدِ مأمون به ایران زمین
ولی نه ، امامم به هر رفت و شُد
غریبانه می گفت، اسرارِ خود
كه مأمون چه بر زیرِ سر داشته
عَلَم در پیِ فتنه بر داشته
بلی هموطن آن پلیدِ زمان
چنین حیله ها بودش اندر نهان
كه آرامشِ خود مهیّا كند
زمینِ لگد خورده احیا كند
به حُبِ جهان خواهیّ و سیم و زر
به هر حیله بندد دوالِ كمر
سرِ اهلِ حق را نهد زیرِ سنگ
چنین گرگ عاصی ز قهرِ پلنگ
به شاخ سخن بودش آمالِ خویش
كه محكم كند ریشه ي حالِ خویش
كهن حیله گر تُخمه ي شب پرست
به رازِ نهانی برآورد، دست
كه با كشتنِ ناگهانِ امام ع
قضاوت به قاضی سپارد تمام
و خود را رها سازد از هر خطا
فریبنده آن گرگِ انسان نما
تبِ فتنه یا پنجه ي قوس دار 
به آیین شود صاحبِ اختیار
چه سازد غریبا امامِ رضاع
بدین وصله ي تیره ي ناروا
به جز آن كه با دانه هاي اَنار
زند پرده ها را یكایک كنار

كتاب هشتمين خورشيد اثر حفيظ الله جلالي