گفتگو با يك عاشق-حفيظ الله جلالي چالشتري
دوش گفتم عاشقي را اين تن تب دار چيست
اين همه آه و فغان و ناله هاي زار چيست
اينكه مي گويي تنور عشق باشد شعله ور
آتش و دودش رود تا گنبد دوار چيست
اينكه مي گويي دل عاشق بود چون شير نر
مي درد هر كس سر راهش كشد ديوار چيست
اينكه مي گويي دو چشم عاشق ديوانه را
گر ببندي باز مي بيند جمال يار چيست
اينكه مي گويي كه عاشق مي خرد با جان خويش
موي تار دلبر افسونگر اين بازار چيست
اينكه عاشق را منايي جز همان معشوق نيست
خاك غم ندارد گر شود رهش اين كار چيست
اينكه مي گويي دو دست عاشقي گر شد قلم
تحفه ي خود مي برد با زحمت منقار چيست
اينكه مي گويي ببري گر زبان عاشقي
سرّ معشوقش نسازد فاش اين اسرار چيست
گر جهاني شد عليه عاشقي درگير جنگ
لحظه اي گامي عقب نگذارد اين پيكار چيست
اينكه مي گويي جلالي دور شد از عاشقان
رفته دنبال جهان خواهي اين گفتار چيست
گفت، وانگه در جوابم آن خمار جام يار
آنچه پرسيدي پشيزي زان همه كردار نيست
عشق را كي مي توان تعريف عالم گير كرد
چون كه آن دنياي ديگر باشد اين افكار نيست
صيغه ي عشق از ازل پيوند با عيار داشت
هر كه را عشقي نباشد در جهان عيار نيست
صحبت عاشق ميان خلق نقل مجلس است
ليك عاشق را براتي در دل انظار نيست
عشق را سرريز جان عاشقان پندار و بس
زانكه خط سرخ آنان خدعه و آمار نيست
سرزمين عشق را با خون دل آبش دهند
اين بود افكار عاشق شهرت و دينار نيست
هر كه باشد طالب ديدار يار باوفا
عقل را بندد به كار عشق اين دشوار نيست
كتاب سرود پروانه ها اثر حفيظ جلالي چالشتري
حفيظ الله جلالي چالشتري